- تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 14:40
یا اونجایی که از سالن ترمینال اومدیم بیرون و جای نسبتا خلوتی بوددوباره وایسادیم و همو بغل کردیم سرم روی سینش بود و خودمونو توی شیشه میدیدم:') Adblock test (Why?)
120 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
بچا بهم میگفتن صبورما من باورم نمیشد ولی حس میکنم این صبرم از روی ناچاریه یعنی کاری از دستم برنمیاد و محکومم به تحمل پ.ن:چقد کیبورد کامپیوترم برام غریبه:( جای تموم حروفو فراموش کردم و تمام کلماتو یه دور اشتباه تایپ میکنم
121 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
دارم پستای قبلیمو میخونم و دلم برا خودم کبابه چقد رحمی بودم آخه اصلا اشک و بوس:(
122 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
بچا درسته و بالوالدین احسانا ولی من دیگه بقران زورم میاد حتی ب بابای زوگوم نیگا کنم و اینطوریه که من دائما چونم چسبیده به سینم:(
123 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
یهو دلم خواست بیوی اینستام بنویسم مجهز به آنفالویاب-_- همینطوری فقط دلم خواست و هیچ منطق و برهان عقلیی پشتش نیست
124 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
از فکر اینکه من یه زمان دوازده سالم بوده اونقدر عصبی شدم که میخوام رگامو با دندون پاره کنم تو رو خدا چجوری تحملم میکردن؟ یا حتی سیزده سالگی و چارده و پونزده و شونزده و هیفده حتی الان من غیرقابل تحملم واقعا
125 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
خونه غرق در تاریکی شده و تمام حشرات دارن جذب مانیتور نورانی کامپیوتر میشن-_-
126 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
سنگین سنیه بزنین دلم چایی میخواد و مرا یارای رفتن و ریختنش نیستT_T
127 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
فعلا مطلب خاصی به ذهنم نمیرسه علی ایحال یه صلوات عنایت بفرمایین
128 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
یه ساعت و نیم کلاس آنلاین؟ سرکلاست بودیم یه ربع آخرو جمش میکردیم میرفتیم آخه یه ساعت و نیم؟انصافت کجاست مرد؟ البته بیشتر از یه ساعت و نیمم طول کشید و هنو داشت حرف میزد ولی یه کار مهم برام پیش اومد کلاسو بستم کارم خیلی مهم بود بچا میخواستم بخوابمD:
129 - تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 12:38
حس میکنم یه اژدهای گرزه تو خونمونه که موفق شده تمام بدنمو نیش بزنه والا پشه این همه همت نمیکنه همه جا رو نیش بزنه
111 - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 6:01
حس کردم چقدر اون دختر مثل منه:(هر دو یه چیزو کم داشتیم...دوست داشتم برم تو بغلش و ساعتها گریه کنم
112 - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 6:01
دوشبِ یجوری گریه میکنمکه هرآن احتمال میدم وسطش قلبم وایسه:)
115 - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 6:01
هیچ چیز درست پیش نمیره هرشب گریهو خب،ناامیدتر از هروقت دیگه
116 - تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 6:01
کاش میشد به بچای اتاق بگم لطفا تا اطلاع ثانوی نامجو نذاریناز تمام آهنگاش متنفرماز خودم متنفرماز زندگی احمقانم متنفرمنامجو نذارین دهن سرویساحتما باید گریم بندازین؟
101 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
از اون حالتا ک نه میشه به کسی چیزی گفتنه میشه از کسی چیزی خواستباید تحمل کرد و کرد و کردکه خب؛مهم نیست:)
103 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
اندازه تمام چیزایی ک میتونس اتفاق بیفته و نیفتادهخستم:)
104 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
باید بگم ی انگیزه کوفتیم تو زندگی سگیم ندارمک صبا ب امید اون بیدار شم حداقل
107 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
آدمای مهربون زندگیم تا وقتی مهربونن که شخصیت خسته و کسل کننده منو نشناختنوگرنه یه آدم غرغروی بیحوصله ناراحتو چه به محبت؟[تا دلتان بخواهد پشت این پست اشک است]
108 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
شالگردنی که دوسش نداری و هر رجش داره با نفرت و بغض بافته میشه